نحله ی برهنگی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی

 

انگار هر چیزی ممنوعه اش خواستنی تر است !

 

می خواهد میوه باشد یا عشق ،

می خواهد سیب باشد یا بوسه ،

می خواهد تن ِ نازک ِ‌ زن‌ی باشد یا آغوشی سخت مردانه .

 

انگار آدمیزاد با ولع ِ بیشتری می رود سراغ ِ‌ آن سیب ،آن عشق ، آن تن و آن آغوش !

 

از تو چه پنهان ،

جای  ِ یک کمی " ولع "‌  در پیکره ی روزهایم خالی‌ست!

 

 

 

 

 

 

 

 پ.ن : اگه خواستید از  آرشیوم خرداد 90 رو ببینید ....

راستش کامنت های ایندفعه یه کوچولو عجیبه ...فکر کنم باید بگم  منظورم از این "شعرگونه " ها ، اصلا گلایه نیست !

صرفا تمرین ِ چیدن ِ شاعرانه تر ِ  واژه هاست !

همین .

| یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | معشوقه خانوم نظرات () |

 

 

دلم عجیب تنگ است ...

برای آن عصر بهمنی ،

برای آن شب شهریوری....

 

برای آن وقت هایی که نگران ِ دنباله ی لباسم  می شدی...

 

وقت هایی که با آن قامت رعنایت خم میشدی،

و انگار که دنباله ی ردای قدیسه ای را گرفته ای ،

با نگاهی از جنس احترام  سپیدی اش را بدرقه ی دست هایم می کردی.

دلم برای آن دست های نگران ،

برای آن نگاه شادمان،

برای آن دنباله ی سپید و طولانی تنگ است !

 

 

 

 

| جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | معشوقه خانوم نظرات () |

دیروز که دیدم‌ش ،

دیروز که خیلی اتفاقی چشم‌هام ایستاد روبروی چشم‌هاش ،

یاد باد به روزهایی گفتم که بر تن اش،

 پیراهن نازک حریری بود ،

سپید رنگ

از جنس حیا .

و چه برازنده اش بود !

دخترک با موهای لخت ِ مشکی که تا کمرش می‌رسید ، توی آن پیراهن سپید ، چه خواستنی تر بود .

نمی دانم  سپیدی ِ پیرهن دل‌ش را زده  یا گرگ ِ روزگار پیراهن‌ش را دریده.

 نمی دانم .

 

 

 

پ.ن : مخاطب خاص دارد .

| چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | معشوقه خانوم نظرات () |

 نگــــــــاه ِ  من ،

مثـــــــــل ِ  ابر ها که با باد میــــــــــــــروند ، میـــــــــــــــــــرود ...

نگـــــــــاه ِ  تو  ولــــــــــی ،

مثـــــــــل ِ  آبـــــــــــــــــی ِ آســــــــــمان ،

همیـــــــــــــــــــشه ایستــــــــــــــاده اســـــــــــت...

 

 

 

 

 

 

پ.ن : ذوق ادبی‌م برگشته !

| شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | معشوقه خانوم نظرات () |

رفتم گشتم تو این سایت مایت ها ،‌ از اینا پیدا کردم که حال الان منو ببینید :

                 یعنی در این حد !

براش  هدیه خریدم ، با سلیقه کادوش کردم ، براش چند خطی نوشتم  و گذاشتم روی میز .فردا صبح که از سرکار بیاد من  خونه نیستم  اما تشکرم هست .

یه تشکر بابت همه ی این روزهایی که  صبوری کرد ، محبت کرد ، آقایی کرد و هیچی نگفت ، هیچی نخواست !

یه تشکر بابت همه ی  تشویق ها و دلگرمی هاش ...

بابت تحمل کردن یه معشوقه ی این شکلی : که به قول مامانبزرگم شنبه اش از یک شنبه اش زده بیرون .

و خونه ای که به قول خودش شده بود میدون موانع !

میدونی ....خیلی وقته توی این خونه بوی لوبیا پلو و قرمه سبزی نپیچیده .شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  چون به زور منو میفرستاد کتابخونه که مجبور نشم غذا بپزم .

خودم دلم تنگ شده .

دلم تنگ شده پیش بند صورتی ام رو ببندم ،‌ یه کفیگیر بگیرم دستم ، چرخ بزنم توی آشپزخونه ام و یه نهار خوشمزه بپزم .

خودم دلم تنگ شده برم جلوی آینه ، اون رژ لب سرخابی ِ فریاد م رو بزنم موهامو ببندم بالا ، بعد هم یه گردن بند فیروزه ای و یه دامن چین چینی

خودم دلم تنگ شده بشینم یه لاک به این ناخن هام بزنم خو!  شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

براش نوشتم که بدونه اگر امروز اطمینان دارم ارشد قبول میشم واسه  از خود گذشتگی های این مدته اونه .

 

یه روزی به هم قول دادیم که بال پرواز هم باشیم ...

ممنون که بال پروازمی ، مردِ  عاشق من .

الهی که  بتونم برات بال خوبی باشم . شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

پ.ن : ممنون از همه تون .شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے   عیدتون هم مبارک .

پ.ن ن : مامانی نازم روزت مبارک ... تو فوق العاده ای .

پ.ن ن ن : موضوع کنکور امسال : گسترش موزه ی هنرهای معاصر تهران ِ کامران دیبا بود....

رمز موفقیتم تو کنکور "بادگیر " و "حیاط مرکزی" بود

پ.ن ن ن ن : یکی نیست بگه آخه بچه وایستا جواب ها بیاد بعد ....   شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

پ.ن ن ن ن ن : اگرچه جشن روز زن ما تحت تاثیر کنکور قرار گرفت ، اگرچه می دونم الان یه کم دستت تنگه هسمر عزیزم ، اگرچه  امروز نیستی و سر کاری ، اما من دلم صابونیه . واسه یه هدیه ی توپ .

پ.ن ن ن ن ن  ن : کودک های درونم کلی با این شکلک ها حال کردن امروز .http://www.freesmile.ir/smiles/10092_eival_gholi.gif

 

 

| شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | معشوقه خانوم نظرات () |

کمی نفس عمیــــــــــــــــــــــــــــــــــق...

با همه ی سنگینی این وسایل توی دستم ،

همه ی راه رو قدم زدم .

میخواستم بـــــــــــــــــــــــو کنم ،

تن ِ‌ این بهار  ِ  لعنتی رو .

این مسیر همیشه بوی بهار میده ...

بوی تند ِ‌ درخت های سنجد ...

درخت ِ‌ سنجد که میدونی ، حس زنانگی رو بیدار می کنه .

همه ی راه رو قدم زدم .

حس زنانگی‌م هنوز خوابه !

حالا ...فقط دست هام درد میکنه !!

 

 

 

 

 

پ.ن : حذف شد.نیشخندقلب

پ.ن روز جمعه : فردا کنکورمه استرسو دیگه مثل سال های قبل صبح و بعد از ظهر نیست !! نمی دونم چطوری ولی میگن "آزمون تجمیع شده "!تعجب

بااین حساب من باید حدود 7 ساعت سر جلسه باشم !گاوچران

آب قند میبرم حتما .

برام دعا کنید .

| پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | معشوقه خانوم نظرات () |

حالم گرفته است ...

درست شبیه وقت هایی که

یک صفحه  ی سفید روبروی توست

و تو بدون حتی نیم نگاهی به مانیتور روبرویت

تند تند تمام گفتنی ها و نا گفتنی هایت را تایپ می کنی .

چند خطی که می گذرد

سرت را می آوری بالا

و میبینی فراموش کرده ای  زبان صفحه کلید را فارسی کنی ...

 گاهی همین قدر حالم گرفته می شود .

 

 

 

پ.ن : ایندفعه کوتاه تر نوشتم ....ببینم بالاخره مینیمال  میشه یا نه !

| دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | معشوقه خانوم نظرات () |

مثل قصه گوهای واقعی تعریف می کرد  با صدای  بم که آخر حرف هایش را هم می کشید :

" سامورایی _که  خیال می کرد خیلی نابلد است  و بین این همه سامورایی که به خونش تشنه اند  حتما خواهد مرد _ همه چیزش را برداشت .

همه چیزش همان یک شمشیر سنگینش بود . شمشیرش را با دو دست، محکم گرفت و بالای سر برد. چشم هایش را بست و از روی پل چوبی شروع به دویدن کرد .

با  آن شمشیر سنگین ، با چشمهای بسته از روی پلی که به بندی بند بود گذشت .

سامورایی می رفت که بمیرد اما ... "

 

 

زمان : پنج شنبه ، یکی از بهترین روزهایی که میشد تجربه اش کنم .

مکان : شاه نشین ِ یک خانه ی قدیمی .

...

وارد حیاط که شدم چشم چرخاندم ببینم  از بریز و بپاش های  یک امتحان اسکیس خبری هست یا نه .

خبری نبود .

از استادی که می گفتند "پدر اسکیس ایران " است هم خبری نبود .

نشستم زیر یکی از طاقی های آجری ، غرق تماشای گره چینی های چوبی ،که یک صدای گرم و مهربان شد نجات غریق ِ نگاهم و دعوتم کرد بروم داخل .

صدای استاد مثل چهره اش دوستانه بود.

 

یک ، دو ، سه ، چهار و پنج ...ارسی ها را میشمردم که مطمئن شوم اینجا بهترین فضای خانه یعنی همان شاه نشین هست یا نه .

(مثلا اگر سه تا بود میشد اتاق خواب) 

شاه نشین پر از بچه های ارشد معماری بود ...مضطرب بودند ، شیطنت می کردند ، سرو صدایی به پا کرده بودند که نگو .

خلاصه تن به اسکیس زدن نداده بودند.نگران این بحث ِ عوض شدن ناگهانی منابع و ضرایب و شایعه ی نجومی بودن موضوع اسکیس کنکور امسال بودند...

راستش این یک هفته ای که باقی مانده شبیه این کابوس های دنباله دار است .

حرف که می زدند می دیدی برنامه های زندگی ِ آدم های توی این شاه نشین به نتیجه ی این کنکور کذایی  یک گره محکم خورده . حق دارند نگران باشند.

اما  استاد با آن لبخندی که کنج لب اش جا خوش کرده  بود ، خیلی خونسرد  داشت برایمان قصه میگفت !

قصه ی بلندِ  "سامورایی ، برو بمیر ! "

 

نوشتن و خواندن ِ اصل قصه ی سامورایی  که استاد برایمان گفت ، حوصله می خواهد که این روزها  در حال سر رفتن است  اما همه ی حرفش همین بود:

میگفت : "مثل همان سامورایی که به زعم ِ خودش "نا بلد " بود باشید .

مثل آن لحظه  ای باشید که تصمیم گرفت  همه چیزش  را   بردارد  و برود بمیرد .

میگفت :در این هفت روز همه ی آنچه را که دارید بردارید ، چشم هایتان را ببندید  و بروید بمیرید.

 

 ..." سامورایی هایی که قرار بود سامورایی ِ مرتد ِ قصه ی ما را بکشند ، رفته بودند گفته بودند :

"دیدیم  یک سامورایی ِ   کاربلد دارد میدود به سمت ما ...آنقدر ماهر است که شمشیر به آن بزرگی  و سنگینی را بالای سر گرفته  با چشم های بسته از روی یک بند  بین زمین و آسمان دارد میدود به سمت ما !  این شد که فرار را بر قرار ترجیح دادیم ."

!

6ساعتی سر کلاس درسش بودیم و  آن قدر عالی بود که  توان نوشتن اندازه اش را ندارم .

 

 

پ.ن اول:  اسکیس  = طراحی سریع پلان نما مقطع و پرسپکتیو  یک بنا.

پ.ن دوم : هرچند داستان ِ نصفه نیمه ای بود اما یک درس کاملی  توی همین چند خط جا گرفته که می شود توی شرایط مختلف زندگی  امتحانش کرد.

| جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | معشوقه خانوم نظرات () |

Design By : shotSkin.com